تبليغاتX
یادداشت هایی برای خودم
...خوشا با تو!! خوشا با هرچه بادا بعد از این با تو...
 تفاوت...

به نظرم چهره آرومی داشت با یه لبخند جذاب و ملیح ،فرم صورتش بهم آرامش میداد.حس میکردم میتونه دوست خوبی برام باشه مخصوصاً اینکه به من خیلی توجه میکرد…

اما اینا همش تا وقتی بود که به چشم یه دوست نگاهش میکردم نه یه رقیب…

|+| نوشته شده توسط محیا در شنبه 17 بهمن1388  |
 عنوان:ندارد...

اومدم که فقط بنویسم،از کی مهم نیست،چراش مهم نیست،حتی مهم نیست چی میخوام بنویسم.فقط میخوام بنویسم.هیچ موضوع خاصی توی ذهنم نیست که دربارش بنویسم.گاهی نوشتن تنها راه تخلیه شدنه…
دارم لابه لای روزمرگی این شهر بزرگ گم میشم.شهری که دیگه طول و عرض و ارتفاعش معلوم نیست.(دوستان به طور کلی زندگی شهری منظورمه نه تهران!)دارم دست و پا زدن احساسم رو تو آخرین مرحله فرو رفتن تو مرداب بی خیالی می بینم و دم برنمیارم،دارم می بینم چطور هر روز به خودم میگم صبر کن فردا و باز فردا و فردا...
خیلی وقته حس می کنم خودم نیستم.میگم، می خندم اما خودم نیستم. گاهی چقدر بد اخلاق میشم و چقدر بعدش از خودم بدم میاد، گاهی حوصله هیچ چیز رو ندارم، انگار خودمو یه جای دور یا توی یه روز دور جا گذاشتم و هی دارم از خودم دور و دور تر میشم.هیچ تقلایی هم برای رسیدن به خودم انجام نمیدم…واقعیت اینه "من خودمو فراموش کردم".
دارم جریان سیال ذهنمو اینجا خالی میکنم.دارم چیزهایی رو که توی لایه های زیرین مغزم فراموش شده بود رو می کشم بیرون.چیزایی که واقعیت دارن اما من نادیده می گیرمشون...چیزایی که فکر می کردم سطحی اند اما امروز می بینم به عمق رفتن...
من انگار منتظر یه اتفاق بودم.به اتفاق که هیچ وقت حقیقت پیدا نکرد و امروز دارم ترکش های همین انتظار رو بر پیکر احساساتم تحمل می کنم و هی دچار تردید میشم.اتفاقی که از نبودش دل چرکینم ولی شاید باید هنوز منتظرش بمانم....

 

پ.ن:خیلی وقت بود با خودم درد و دل نکرده بودم.شاید این مقدمه ای باشد بر...
پ.ن:جدیدا خیلی کارامو پشت گوش میندازم و این اصلاً برای من نشونه خوبی نیست...

|+| نوشته شده توسط محیا در دوشنبه 12 بهمن1388  |
 خوشه های خشم...

هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی وضع مالی بابام انقدر خوب باشه که جزء مرفهین بی درد جامعه محسوب شیم.ولی چاره ای نیست...
خداحافظ پیتزا،خداحافظ تاکسی،خداحافظ روشنایی،خداحافظ مسافرت،خداحافط لباس شب عید(با مرغ و گوشت قبلاً یه خداحافظی مصفل داشتیم)
سلام لای در اتوبوس،سلام نون خالی،سلام سیب زمینی!!!سلام...


پ.ن:مادر داماد :پسرمون خوشه 2 ولی داره خودشو میرسونه به خوشه 3...
       مادرعروس:ما دخترمون رو به کمتر از خوشه 4 نمیدیم...

|+| نوشته شده توسط محیا در شنبه 10 بهمن1388  |
 شروع یک روز...

تصور کنید فکر میکردید امروز برای شما یه روزه تعطیله و شما خواب تشریف دارید که یک دفعه با صدای زنگ گوشیتون از خواب میپرید...برای چند لحظه زمان و مکان رو گم میکنید و نمیدونید چه اتفاقی افتاده.ساعت 7 و نیم صبحه و گوشی شما تنظیم شده تا شما رو بیدار کنه.اصلا متوجه جریان نیستید،گوشی رو اسنوز میکنید و دوباره میخوابید...
با صدای دوباره گوشی مجددا از خواب میپرید،ساعت هشته .نه...یادتون میاد امروزساعت 9 کلاس دارین و اصلاً هم تعطیل نیستید.امروز اولین جلسه است و شما دوست نداشتید دیر برسید.با عجله بلند میشید و سعی میکنید مراحل آماده شدن رو هر چه سریعتر انجام بدین.تا 8 و 20 دقیقه آماده میشید و سریع میاید بیرون.پدرتون شما رو تا یه جایی که از اونجا به بعد طرح ترافیکه میرسونه .بقیه راهو مجبورید با تاکسی برید. اولین تاکسی که جلوی پاتون وایمیسته و اتفاقا به مقصد شما هم میخوره یه پیکان قراضه است،ولی شما خوشحال میشید که انقدر سریع ماشین گیرتون اومده.پس سوار میشید به یه پیکان قدیمی که چیزی برای از دست دادن نداره.شما عجله دارین،راننده اما اصلا عجله نداره وخیلی آروم و سرخوشانه داره حرکت میکنه و به تمام عابرین اعم از پیاده و سواره هم راه میده. بعد از اینکه پشت یه چراغ قرمز 200 ثانیه ای 10 دقیقه ای معطل میشید و بعد از کلی سوار و پیاده شدن مسافر بالاخره میرسید اما نه به مقصد.مجبورید چند دقیقه هم پیاده روی کنید که البته در اینجا یعنی بدوید.سرانجام در کمال ناباوری راس ساعت 9 به مقصد میرسید.خیلی خوشحال میشید که دیر نکردید.
نفس نفس زنان وارد کلاس میشید و روی یه صندلی خالی میشینید....استاد اما هنوز نیومده...
بعد از تمام این استرس ها،بعد از اینکه ایشون با ده دقیقه تاخیر تشریف میارن،یادتون میاد اینجا ایرانه و هیچ کاری راس ساعت مقرر شروع نمیشه...

|+| نوشته شده توسط محیا در چهارشنبه 7 بهمن1388  |
 مادر بزرگ...سلام

  مادر بزرگ سلام...
امروز بیش از هر روز دیگری یادت بودم.امروز توی تاریخ زندگی ما اصلاً روز خوبی نیست،امروز روزیه  که تو برای همیشه پرواز کردی.آه که چه زود بود رفتنت وچقدر ناراحت کننده بود شنیدن خبری که هرگز برایم باور کردنی نشد...تو حتی دانشگاه قبول شدن منو ندیدی...
دیروز اومده بودیم خونت.همون خونه گرم  و کوچکی که وجود تو به اون معنا میداد.اما دیروز خونت نه گرم بود و نه معنا داشت،چرا که مدت هاست معناشو از دست داده...خونه بدون تو سوت و کور و به شدت دلگیره...
هنوز نمیتونم باور کنم که تو دیگه نیستی،وقتی حرف خوبی هات هنوز هست،وقتی هرجا که هستیم یادت تو هم هست...
همیشه وقتی دلم برات تنگ میشه پیش خودم فکر میکنم که توی خونه خودت هستی،الان داری راه میری،یا غذا میخوری...
همه میگن من شبیه توام.چهرم و حرکاتم خیلی ها رو یاد تو میندازه .گاهی وقتا به خاطر طرز نشستن یا غذا خوردنم،متوجه میشم که بابا یه جوری نگاهم میگنه.میدونم که این جور وقتها یاد تو میفته ،منم جای تو بغلش میکنم و می بوسمش...
مهربون من ، هرگز روزی رو که برام النگوی طلا خریدی به خاطر اینکه شب پیشت مونده بودم رو فراموش نمیکنم،چطور میشه از یا برد طعم خوراکی های خوشمزه ای که برای ما میخریدی،مگه میشه مهر و محبت و سخاوت تو رو فراموش کرد؟ تو حتی مارک بخاری خونت رو هم از روی اسم من انتخاب کردی...این ها هیچ کدام از یاد نمیرند،چون تو هیچ وقت فراموش شدنی نیستی....
رفتن تو خیلی غیرقابل باور بود،هنوز هم هست. سه سال از پرواز آرامت گذشته ولی هنوز خطوط پروازت باقی است...
تو دیگه حضور نداری،اما یادت همچنان پر قدرت در زندگیمان جاری است...

                                                                                       دوستت دارم/سوم بهمن ۱۳۸۸
                                                                                                                          
                                          

|+| نوشته شده توسط محیا در شنبه 3 بهمن1388  |
 پراکنده های پس از امتحان...

بالاخره شاخ غول رو شکوندم و امتحانام تموم شد...الان به قدری از فشردگی امتحانات خسته ام که میتونم چند روز راحت بخوابم اما از اونجایی که استراحت بر من حرام است از فردا صبح کلاس جدیدم که قبلا گفته بودم شروع میشه...تازه این یه سر جریانه.اون طرف جریان انتخاب واحد ترم بعد منه که سوم بهمن ماهه و این یعنی ترم جدید اینجانب هم به زودی شروع میشه.....

در کل اوضاع خیلی به سامان و بهاری و ناز و مامان نیست.اما به قول دوستی باید خدا رو شکر کنم که فرصت اندیشیدن به بد بختیها رو ندارم.اما از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که بنده به این مقوله زیاد فکر میکنم اما به روی خودم نمیارم. به قول دوستی دیگر چون میگذرد غمی نیست...         

پ.ن۱:توی یه موقعیت ها و شرایطی دلم بد جور می گیره.اون وقته که آرزو می کنم کاش دل نداشتم که بخواد بگیره....

پ.ن۲:خیلی چیزا میخواستم بنویسم که نه میشه نوشت و نه مجال نوشتن هست.عجالتاً بهتره برم بخوابم که چشم هام داره بسته میشه...

پ.ن۳:کلی کتاب خوب گرفتم که اگر خدا قسمت کرد و در این بین وقتی پیدا شد بخونم....

منتظر یه ماه بعدم...همین جوری!!!!!

|+| نوشته شده توسط محیا در چهارشنبه 30 دی1388  |
 پراکنده های امتحانی...

*نمیدونید چند روزه میخوام بنویسم،اما هم کامپیوترم خراب بود ،هم امتحان داشتم.کامپیوترم درست شد ولی امتحانام تموم نشد...

*هارد کامپیوترم داشت به ملکوت اعلی می پیوست و من نگران تمام خاطراتم بودم که داشت پرپر میشد،دست نوشته هام،عکس های اردوی تبریزم با دانشگاه،عکس های تولدم،فیلم هام،گزارش هام و..اما احسان نگران طرح ها و برنامه های خودش بود که از قبل اینجا جا گذاشته بود و برنداشته بود.خاطراتم پرپر نشدند و من یاد گرفتم که بیشتر مواظب خاطرات مکتوب و مصورم باشم.

*تو این 5 روز گذشته 5 تا امتحان دادم و الان رسماً در حال جون دادنم...ولی یه بار سنگین از رو شونه هام برداشته شده،درسته 3 تا مونده هنوز ،ولی خدا بزرگه....

*از همون اول عادت داشتم برای 20 درس بخونم،تا سوم راهنمایی که معدلم 20 بود،توی دبیرستانم همیشه بالای 19 بودم،ولی دانشگاه فرق می کنه.اینجا مهم اینه که درستو با یه نمره قابل قبول پاس کنی...(اینا رو میگم چون از من گذشته که به عنوان شاگرد اول، ارشدم رو بدون کنکور بخونم وگرنه جریان فرق می کرد،البته معدل برام مهمه ها...)

*به نظرمن امتحان دادن به صورت پشت سر هم یه جور شکنجه روحیه که هرکسی روحیه انجام این کارو نداره جز مسئولین دانشگاه ما...

*تو این هفته به علت حجم بالای درسهای خوانده نشده،مجبور بودم صبحها کمی زود تر از خواب بیدار بشم مثلاً ساعت 4 و قسمتی از درسهام رو توی خواب بخونم.نمیدونید چه عذابیه،به همین علت خوابم به هم ریخته...

*از میان درس ها:چرچیل میگه دموکراسی بدترین نوع حکومته ولی حکومتی بهتر از اون هم وجود نداره....

*بعد از ثبت نام و امتحان و مصاحبه برای کلاس روزنامه نگاری خلاق،پذیرفته شدم و کلاسام از هفته دیگه شروع میشه...در همین راستا چون بعد از مصاحبه، فاینال زبان داشتم و همه چی با هم تداخل پیدا کرده بود،اون شب خواب دیدم دارم با یه خبرنگار خارجی به زبان انگلیسی مصاحبه میکنم!!!....

*هر روز بک گراند سر درد دارم،هر روز سعی می کنم تمرکزم رو جمع کنم،سعی می کنم زیاد فکر نکنم، سعی می کنم یاد بگیرم،درس بگیرم،از همه چیز،سعی می کنم،خیلی زیاد...

*در هر حال این شرایط برای همه پیش میاد،ولی چون می گذرد غمی نیست...

*و گاهی یه اتفاق ساده چقدر میتونه تو  رو خوشحال کنه در حالی که اصلاً انتظارشو نداشتی ...

*هیچ کس نمیفهمه وقتی میگم تب دارم یعنی چی؟میگن سرما خوردی؟،میگم نه.میگن گلوت درد میکنه؟، میگم نه...نمی فهمن، ولی من تب دارم....

*آخیش..خیلی وقت بود حرف نزده بودم،یه ذره دیگه می گذشت رسماً افسرده ای،عقده ای،چیزی میشدم....ولی خودمونیم خیلی پراکنده حرف زدم...

|+| نوشته شده توسط محیا در چهارشنبه 23 دی1388  |
 پراکنده گویی..
خیلی دلم میخواد بنویسم...اما امتحانا دارن شروع میشن و در حال درس خوندن باید باشم.البته مثلا...

این روزا بیشتر ساعت روزم رو توی اتاقم هستم و توی این مکان خلوت به خیلی چیزا فکر میکنم.انگار قبلا اینجا نبوده و من تازه کشفش کردم.تازه دارم به عمق لحظه هایی که برام ساخته پی میبرم...گاهی چه لحظه های پر التهابی رو داشتم،گاهی چه لحظه های دلگیر و گاه چه لحظه های شاد...هر چه بود و هست،تعلق خاطر خاصی بهش دارم که با هیچ جا عوضش نمیکنم.

خلاصه اینکه درس خوندن بهانه خوبی برای تنها بودن و به خیلی چیزا فکر کردنه، شاید این فرصت همیشه برای آدم به وجود نیاد...که بتونی چند روز متوالی تنها باشی و خوب فکر کنی....


*فرجه یعنی...شمارش معکوس برای کسایی که همیشه دقیقه 90 یاد درس خوندن میفتن.البته من اینطوری نیستما!!!!!

*برام دعا کنید امتحانامو خوب بدم.8 تا امتحان تو 10 روز دارم...

*هیچ وقت کسی رو اونقدر برای خودتون مهم و بزرگ نکنید که نتونید شاهد شکستش باشید....

|+| نوشته شده توسط محیا در پنجشنبه 10 دی1388  |
 چند خطی برای محرم...
از همون اول ها که خیلی کوچیک بودم، محرم برای من یه ماه خاص بود،دوست داشتم لباس مشکی بپوشم و از نظر خودم برای امام حسین(ع) عزادار باشم.همیشه صدای طبل و دهل توی دلمو خالی میکرد و منو یاد عاشورا مینداخت...

یه کم که بزرگتر شدم دوست داشتم دسته های عزاداری رو تماشا کنم،آدمایی که به صورت دو ردیف راه میرفتن و زنجیر میزدن.اون موقع ها شنیدن صدای طبل و دهل همراه صدای نوحه خون برام نوعی عزاداری بود.
یه مدت بعد احساس کردم جای من اینجا نیست،اینجا همه یاد هرکسی بودند جز امام حسین(ع).نمیخوام بگم همه این طورین،چون خودمم نبودم،ولی از دید آدمایی که از بیرون نگاه میکنن،تو با یه دختری که دنبال یه فرد خاصی میگرده فرقی نداری...
خوب من از این دسته نیستم.منی که محرم و صفر حرمت نگه میدارم و هیچ آهنگی گوش نمیدم،منی که سعی میکنم حجابم از همیشه بهتر باشه،منی که کسی رو نگاه نمیکنم تا تمام سختی هایی که متحمل میشم باد هوا نشه...برام گرون تموم میشه که بین آدم هایی باشم که شاید از این نظرا با هم تفاهم نداشته باشیم.قصدم این نیست که کسی رو متهم کنم یا بگم اینا چه جور آدمایی هستند.من در جایگاه قضاوت نیستم،تا پارسال هم در مورد این موضوع جبهه میگرفتم،اما حالا نظرم عوض شده...
ترجیح میدم برم توی همین هیئت کوچیک نزدیک خونمون،برای امام حسین عزاداری کنم.
 نمیدونم چند درصد غمی که توی دلم میشینه به خاطر واقعه عاشوراست ،نمیدونم چقدر از اشکایی که میریزم به خاطر حضرت علی اصغره،نمیدونم،تشخیص این که من برای خودم ناراحتم یا برای اون عزیزان کار واقعا دشواریه....
یه سوال که همیشه از خودم پرسیم اینه:اگه من توی روز عاشورا بودم طرف کی رو میگرفتم؟ و همیشه به این جواب میرسم که با وجود علاقه و عشقی که به امام حسین (ع) دارم،احتمالا من هم مثل مردم کوفه میشدم،چون اونقدر شجاع نیستم که بخوام وایسم و بجنگم....امیدوارم یه روز به جایی برسم که با قاطعیت بگم :خوب معلومه طرف امام حسین!!!

این شب ها،شب های دعاست.مطمئناً وقتی حضرت ابوالفضل (ع) و امام حسین (ع) واسطه ما باشند،دعاهامون مورد قبول خداوند قرار میگیره...
من تک تک شما رو دعا میکنم...شما هم اگه یادتون بود،منو دعا کنید.
 


|+| نوشته شده توسط محیا در جمعه 4 دی1388  |
 سلام زمستان...
امشب میخواهد یک دقیقه دیرتر دل از پاییز بکند...
مثل من...
فصل پاییز بود،با تمام ویژگی های پاییز بودنش،خزان بود اما فصل جوانه زدن هم بود...
دلم نمی آید دل از پاییز بکنم و وارد فصل محبوبم شوم...
گاهی یک دقیقه بیشتر هم فرصتی است....
یلدا یعنی...سلام زمستان.........


پ.ن:چقدر بده این آخره ترم برای دانشجوهای سرخوشی مثل من...دارم کم کم ناامید میشم از هرچی خوب بودنه....

|+| نوشته شده توسط محیا در دوشنبه 30 آذر1388  |
 
 
بالا