*نمیدونید چند روزه میخوام بنویسم،اما هم کامپیوترم خراب بود ،هم امتحان داشتم.کامپیوترم درست شد ولی امتحانام تموم نشد...
*هارد کامپیوترم داشت به ملکوت اعلی می پیوست و من نگران تمام خاطراتم بودم که داشت پرپر میشد،دست نوشته هام،عکس های اردوی تبریزم با دانشگاه،عکس های تولدم،فیلم هام،گزارش هام و..اما احسان نگران طرح ها و برنامه های خودش بود که از قبل اینجا جا گذاشته بود و برنداشته بود.خاطراتم پرپر نشدند و من یاد گرفتم که بیشتر مواظب خاطرات مکتوب و مصورم باشم.
*تو این 5 روز گذشته 5 تا امتحان دادم و الان رسماً در حال جون دادنم...ولی یه بار سنگین از رو شونه هام برداشته شده،درسته 3 تا مونده هنوز ،ولی خدا بزرگه....
*از همون اول عادت داشتم برای 20 درس بخونم،تا سوم راهنمایی که معدلم 20 بود،توی دبیرستانم همیشه بالای 19 بودم،ولی دانشگاه فرق می کنه.اینجا مهم اینه که درستو با یه نمره قابل قبول پاس کنی...(اینا رو میگم چون از من گذشته که به عنوان شاگرد اول، ارشدم رو بدون کنکور بخونم وگرنه جریان فرق می کرد،البته معدل برام مهمه ها...)
*به نظرمن امتحان دادن به صورت پشت سر هم یه جور شکنجه روحیه که هرکسی روحیه انجام این کارو نداره جز مسئولین دانشگاه ما...
*تو این هفته به علت حجم بالای درسهای خوانده نشده،مجبور بودم صبحها کمی زود تر از خواب بیدار بشم مثلاً ساعت 4 و قسمتی از درسهام رو توی خواب بخونم.نمیدونید چه عذابیه،به همین علت خوابم به هم ریخته...
*از میان درس ها:چرچیل میگه دموکراسی بدترین نوع حکومته ولی حکومتی بهتر از اون هم وجود نداره....
*بعد از ثبت نام و امتحان و مصاحبه برای کلاس روزنامه نگاری خلاق،پذیرفته شدم و کلاسام از هفته دیگه شروع میشه...در همین راستا چون بعد از مصاحبه، فاینال زبان داشتم و همه چی با هم تداخل پیدا کرده بود،اون شب خواب دیدم دارم با یه خبرنگار خارجی به زبان انگلیسی مصاحبه میکنم!!!....
*هر روز بک گراند سر درد دارم،هر روز سعی می کنم تمرکزم رو جمع کنم،سعی می کنم زیاد فکر نکنم، سعی می کنم یاد بگیرم،درس بگیرم،از همه چیز،سعی می کنم،خیلی زیاد...
*در هر حال این شرایط برای همه پیش میاد،ولی چون می گذرد غمی نیست...
*و گاهی یه اتفاق ساده چقدر میتونه تو رو خوشحال کنه در حالی که اصلاً انتظارشو نداشتی ...
*هیچ کس نمیفهمه وقتی میگم تب دارم یعنی چی؟میگن سرما خوردی؟،میگم نه.میگن گلوت درد میکنه؟، میگم نه...نمی فهمن، ولی من تب دارم....
*آخیش..خیلی وقت بود حرف نزده بودم،یه ذره دیگه می گذشت رسماً افسرده ای،عقده ای،چیزی میشدم....ولی خودمونیم خیلی پراکنده حرف زدم...
|
+| نوشته شده توسط
محیا در چهارشنبه 23 دی1388
|