میگه: "فقط به خودت فکر کن. ببین که خودت چی میخوای. فکر اون رو نکن. پسر منه، اما مردا مثل ما زن ها نیستن، مردا زود فراموش میکنن، این ما زن ها هستیم که همیشه می مونیم، اونا میرن سراغ زندگی خودشون، زنشونم باشی، اگه خدای نکرده یه روز دیگه نباشی میرن سراغ یکی دیگه. طبیعتشونه. این ما زن ها هستیم که بعد از یک مرد، همه چیز رو تموم شده می بینیم. پس فقط به خودت فکر کن"
جواب "نه" دادن خیلی سخته. حتی به کسی که هیچ احساسی بهش نداری، حتی به کسی که میدونی همه چیزش خوبه و احتمال هم داره باهاش خوشبخت شی. حداقل از نظر اون آدم زندگی با تو یعنی خوشبختی.
اینا یه طرف ماجراس. طرف دیگه خودتی که هر چقدر میشینی و با خودت فکر میکنی، میبینی نمیتونی، نمیشه. عین یه بازی دو طرف باخته. بگی نه، یک فرصت خوب رو از دست دادی، بگی آره شاید هیچ وقت اون حس لازم به وجود نیاد.
تمام امتیازهایی که داره رو نادیده میگیری، نه مدرک تحصیلیش برات مهمه، نه خونه و ماشینش، نه شغلی که داره، نه خانواده بسیار محترم و مهربونش، نه احساسش. چیزی که مهمه اینکه تو نمیتونی خودت رو در کنارش ببینی، چون حس نداری، چون هنوز داری دست و پا میزنی، چون دیوونه ای و چون به خودت که نگاه میکنی میبینی چند ماهه که مُردی.
خب این طور وقت ها بهترین کار اینه که به جای اینکه به خودت فکر کنی، به دیگران فکر کنی.
بهترین کار اینه که آینده یکی دیگه رو خراب حس نداشته خودت نکنی.
بهترین کار اینه که وقتی خودت تو باتلاقی و در حال دست و پا زدن و میدونی داری غرق میشی، اجازه بدی اون آدم بره سمت زندگی خودش، چون اون یک مرده و مردها عاشقت هم که باشند، در نهایت میرن سمت زندگی خودشون....
این دفعه هم مثل دفعات پیش گذشت. اما احمق جان حداقل یه کم هم "به خودت فکر کن"
+
نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1391ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط محیا
|
حوصله خودم را ندارم
خودم را که از "همه چیز" دورش کرده ام...
حوصله خودم که "همه چیز" را از من گرفت...
+
نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1391ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط محیا
|
ما به خرداد پر از "حادثه" عادت داریم...
پ.ن: لامصب بودن خیلی غم انگیزه، خیلی....
+
نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1391ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط محیا
|
سر دو راهي قرار گرفتن خيلي سخته
كه پيش روت نامعلوم باشه
پشت سرت نامعلوم باشه
برگردي ريسك كردي
بري جلو ريسك كردي
نميشه تو همين جايي كه هستي هم بموني و تو يه خلا هميشگي دست و پا بزني
خدايا، دستامو نمي گيري؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط محیا
|
اولين بار كه براي دوختن لباس پيش خياطم رفتم دور كمرم 72 بود.
كمي بعد شد 70
نزديكي هاي عيد 68 بود
حالا هم شده 65
واقعا به كجا دارم ميرم؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط محیا
|
خیلی فکر می کنم. به اینکه آدم ها چه کار که با زندگی بقیه آدم ها نمی کنند. که مثلا حالم به هم میخورد از بعضی هایشان اما مجبورم تحملشان کنم، چرا؟ چون نمیشود قطع رابطه کرد، چون نوع رابطه ها ایجاب نمیکند که دگیر نخواهی فلانی را ببینی و مجبورم هی در مقابل حرف های صد تا یه غازشان لبخند بزنم و هیچ واکنشی از خودم نشان ندهم که یه وقت ناراحت نشوند و خدای نکرده به تریج قبایشان برنخورد.
اما واقعا ته دلم ناراضی ام. حساسم کرده اند و گاهی با خودم فکر میکنم، تا کجا این خنده مصنوعی میتواند ادامه داشته باشد؟ چشم هایم که دروغ نمی گویند، چشم هام مدام جای دیگری می چرخند و گاهی هم عصبانیتشان را نشان می دهند. اما آخر که چه؟ دوست ندارند بنشینند و خودستایی کسی را تماشا کنند گناه که نکرده اند!
تازه این بخشی از آدم هایی هستند که قابلیت به گند کشیدن زندگی بقیه را دارند. بخش دیگر به طور کاملا نامحسوس دیگران را به گند می کشند. دورادور و مثلا ناخودآگاه. اما چنان گندی به وجودت می زنند که کاملا بی خیال جبران می شوی، آخر که چه؟ خودشان چه اهمیتی دارند که گند زدنشان داشته باشد. بگذار انقدر گند بزنند تا بمیرند. دوری و دوستی هم وجود ندارد، همان بهتر که صد سال یکبار آنها را میبینی.
دسته دیگر، افرادی هستند که حالا دیگر کاری با تو و زندگی تو ندارند، گاهی اصلا برایشان وجود هم نداری، به زندگی ات گند هم نمی زنند اما تو با آنها کار داری. پیچیده اش نمی کنم، همین که هنوز برایت وجود دارند خودش گند کاملا بزرگی در کل زندگی ات حساب می آید. از آن نوع که حالت از خودت به هم می خورد که چرا هنوز نگهشان داشتی، درست وسط زندگی ات و هیچ کاری هم برای حذفشان نمی کنی.
حذف نمیکنی چون سخت است، چون نمیتوانی. نمیتوانی چون نمیخواهی، نمیخواهی چون وصل شده اند به یک جایی از ذهنت و تو توان کندن آنها را نداری، توان نداری چون نمیخواهی قبول کنی که تمام شده اند، نمیخواهی قبول کنی که تمام شده اند چون هنوز هم هستند. هستند، درست همین جا در ذهنت و آنجا در اعماق ناپیدای قلبت.
دسته اول آدم را روانی می کنند، حوصله شان را نداری
دسته دوم عصبانی ات می کنند، بی خیالشان میشوی
اما دسته سوم کسانی هستند که روح زندگی را از تو می گیرند و با خود می برند، بند بند وجودت شده اند اما باعث درمانگی و بی چارگی ات، همین ها هستند.
+
نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط محیا
|
خسته، خودخواه، بی شکیب
از این جهان
فقط همین ها را برایم باقی گذاشته اند
با من مدارا کن
بعدها
دلت برایم تنگ خواهد شد...
سید علی صالحی
+
نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط محیا
|
دستم رو گرفته میگه چقدر داغی!
چقدر داغم...
+
نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1391ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط محیا
|
کار خوبی نکردی که رفتی
این طوری همه فکر میکنن که نیستی...
+
نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1391ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط محیا
|
صبر پیشه کن عزیز دلم
صبر پیشه کن...
در بطن کوسه ای که تو را خورده است،
گله معنا ندارد
گیر کرده ای عزیز دلم
گیر کرده ای...
و تو هم که یونس و عمران نیستی...
شمس لنگرودی
پ.ن: صبر هم مثل خیلی چیزهای دیگه "تا" نداره...
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط محیا
|